و اما عشق ...

    عشق
   در قبیله ى من
   خنکای برف است و
   شعور ضمنی آب
   هفت دروازه ى آسمان
   از آنِ هفت پیکر ناظم
   من اگر کفنی داشتم
   نگاهِ لیلا می کردم و
   می مردم

                            بهرام اردبیلی

   پانوشت:

  عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟
 گاه عشق گم است،اما هست،
 هست،چون نیست.
  عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
  نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است.
  عشق از آن رو هست،که نیست! پیدا نیست و حس می شود.
  می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد.
  می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
  گاه آدم، خود آدم، عشق است.
  بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است.
  در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده.
  شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی.
  عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های آلوده تو که دیواری را سفید می کنند!

                                     محمود دولت آبادی

/ 0 نظر / 6 بازدید