دیر رسیدم...

    راست می گفتند
    همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
    من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
    زمانی که از دست می رفت
    و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
    چشم می گشودم همه رفته بودند
    مثل «بامدادی» که گذشت
    و دیر فهمیدم که دیگر شب است
    بامداد رفت
    رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
    شکیبایی درخت را
    و استواری کوه را...
    من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
   به حس لهجه بامداد
    و شور شکفتن عشق
    در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت:
   «من درد مشترکم مرا فریاد کن»

                                        فریدون مشیری

   پانوشت :

   زندگی‌ام را دیدم که جلوی چشمم، مثل درخت سبز انجیر آن داستان، شاخه می‌دهد
   و از سر هر شاخه، مثل یک انجیر درشت بنفش،
   آینده درخشانی به من علامت می‌داد و چشمک می‌زد.
   یک انجیر، همسری بود و خانواده خوشبختی و فرزندانی،
   و انجیر دیگر شاعره مشهوری
   و انجیر دیگر استاد دانشگاه موفقی
   و انجیر دیگر، سردبیر شگفت‌انگیزی بود.
   یک انجیر دیگر اروپا، آفریقا و آمریکای جنوبی بود
   و انجیر دیگر کنستانتین و سقراط و آتیلا
   و گروه دیگری از عشاق با نام‌های عجیب و غریب و شغل‌های غیرعادی‌شان،
   انجیر دیگر قهرمان ورزشی در المپیک بود
   و بالا و فرای این انجیرها، انجیرهای دیگری بود که نمی‌توانستم ببینم.
   خودم را مجسم می‌کردم
   نشسته در زیر این درخت انجیر و از شدت گرسنگی در حال مرگ
   چون نمی‌توانستم تصمیم بگیرم کدام یک از آنها را می‌خواهم برگزینم.
   یک‌یک آنها را می‌خواستم ولی انتخاب هردانه به معنی از دست دادن بقیه بود
   و همین‌طور که نشسته بودم، عاجز از تصمیم گرفتن،
   انجیرها شروع کردند به پژمردن و سیاه شدن و یکی‌یکی، روی زمین و کنار من افتادند...!

                                              سیلویا پلات

/ 0 نظر / 5 بازدید