ترس

   خدا مرا از بهشت راند، از زمین ترساند؛
   شما مرا از زمین راندید، از خدا ترساندید؛
   من اینک در کنار شیطان آرام گرفته ام
   که نه مرا از خویش می راند،
   و نه از هیچ می ترساند ...

                                                      شاملو‬

    پانوشت:

   از من بشنو گل‌محمد، این مردمی که من دیده‌ام هرگز خودش را
   به چشم آدم مختار و صاحب‌حق نگاه نمی‌کند؛
   هرگز در باطن خودش به دنبال خودش نمی‌گردد.
   همیشه‌ی خدا چشم به یک‌ چیزی، به یک قدرتی دارد
   که ظهور کند و نجاتش بدهد.....چرا؟
   برای اینکه ما به خودمان ایمان نداریم؛
   ما خودمان را داخل آدم حساب نمی‌کنیم.
   اینکه دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است،
   اما اینکه ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیزدیگراست.
   یک کمی فکر کن گل‌محمد!...
   این مردمی که من می‌شناسم هنوز به خود نیامده،
   هنوز خودش را به حساب نمی‌آورد.
   برای همین هم نمی‌تواند از خودش بگذرد، نمی‌تواند خودش را فدای خودش بکند.
   هیچ امیدی به خودش ندارد.
   هیچ چیزی را از خودش نمی‌داند.
   می‌فهمی این یعنی چه؟!
   هیچ چیز ندارد؛ هیچ چیز!
   در این دنیا از چکمه می‌ترسد و در آن دنیا از آتش جهنم!
   فقط می‌ترسد، فقط می‌ترسد!

                                   کلیدر/ محمود دولت‌آبادی

/ 0 نظر / 10 بازدید