تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز

      در این جهان ظلمانی 
      در این روزگار سرشار از فجایع
      در این دنیای پر از کینه
      نزد کسانی که نیازمند من اند
      نزد کسانی که نیازمند ایشانم...

                          مارگوت بیکل
     
      پانوشت:

‫      اوایل ازدواجمان به چهره همسرم در خواب نگاه می کردم.
      این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد.
      برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم.
      اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم.
      شاید از آن روزی که من و مادر شوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد.
      آن روز دعوای شدیدی بین ما در گرفت،
      اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کدام مان بگوید.
      او کنار ایستاده بود و سعی می کرد ما را آرام کند.
      از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است.
      فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد.
      البته همه اینها به سالها پیش بر می گردد.
      من و مادر شوهرم مدتهاست آشتی کرده ایم.
      من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می خواست.
      به علاوه، رابطه من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت.
      اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره خوابیده او بود.

                         هاروکی موراکامی

/ 0 نظر / 46 بازدید