اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشکِ آن شب لبخندِ عشق ام بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که بشنوی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترک ام
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان ِ من "آشناست".

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
و زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان ِاین سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند.


احمد شاملو
دانلود





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢