مهرورزان زمان های کهن 

هرگز از خویش نگفتند سخن

 که در آنجا که" تو" یی 

بر نیاید دگر آواز ز "من"

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست ،

بپذیریم به جان،

 هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به باد 

آه 

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد؛

بیستون بود و تمنای دو دوست.

 آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شیرین" ،

تیشه می زد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازی فرهاد  افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .

 کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است 

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

 خواه با کوه در آویختن است .

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست 

 آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

 جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی 

 تب و تابی بودت هر نفسی 

به وصالی برسی یا نرسی

 سینه بی عشق مباد ...

 

فریدون مشیری





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩