به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
 برو ای طبیبم از سر که دوا نمی‌پذیرم

 همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
 تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم
 که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
  بگذار تا ببینم که که می‌زند به تیرم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
 بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
 به زبان خود بگویی که به حسن بی‌نظیرم

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
 نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

نه تو گفته‌ای که سعدی نبرد ز دست من جان
 نه به خاک پای مردان چو تو می‌کشی نمیرم





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧