در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
خرقـه جایی گرو باده و دفـتر جایی
دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
از خدا می‌طلبـم صحـبـت روشـن رایی
کرده‌ام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
 





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦