من که مبدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم عجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم؟





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦