آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شادتر میخواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی فقط کمی

ناشادم

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد میخواهم





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱



           آرزویم این است :

                         نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد

                         نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

                         و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

                         عاشق آنکه تو را می خواهد

                         و به لبخند تو از خویش رها میگردد

                         و تو را دوست بدارد به همان اندازه

                         که دلت می خواهد....





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩



من که مبدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم عجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم؟





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦



در زمانیکه وفا

قصه برف به تابستان است

و صداقت گل نایابی

و در چشمان پاک شقایق ها

عابر بی عاطفه غم جاریست

به چه کس باید گفت

با تو انسانم و خوشبخت ترین





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧



بـــه نسـیـمـــی همه راه بــه هـــم مــــی ریزد

کـــی دل سـنگ تــو را آه بــه هـــم مــــی ریزد

ســنگ در برکـــــه مـــی اندازم و مــــی پندارم

بــه همیــن ســـنگ زدن ، مـاه به هم می ریزد

کـــــــی به انداخــــتن سنگ پـــــــــیاپی در آب

مــــــــــــــــــاه را می شود از حافــــظه آب گرفت

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گـــاه مــــی مــانـد و نـاگـــاه بــه هــم می ریزد

انچــه را عقل به یک عمر به دست آورده است

عــــــشق یــک لـــحظه کــوتاه به هم می ریزد

آه یـــــــــــک روز همیــــــــــن آه تو را می گیرد

گاه یک کــــــــــــوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳



نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سر گشته بودیم رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
چه شبها چه شبها که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بی کرانهای سرشار از نرگس ونسترن یاس ونسرین
ز بسیاری شوق وشادی نخفتیم
تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جان سر شار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم چه مغرور بودم
من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من وتو به سوی افقهای نا آشنا پر کشیدیم
من وتو ندانسته دانسته رفتیم ورفتیم ورفتیم
چنان شاد ؛خوش ؛گرم پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در آن آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است
دریغا در آن قصه ها و غزلها نخواندیم
که آب وگل عشق با غم سرشته است
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته است
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است
در این روزگاران بی روشنلیی
در این تیره شبهای غمگین
که دیگر ندانی کجایم
ندانم کجایی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم
سرشتی به همراه این بیتها می فشانم
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای مارا
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩



ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است شب ها به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧



از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ...

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم
دو کبوتر در اوج، بال در بال گذر می کردند
« ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو، آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
این گل سرخ من است !
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

فریدون مشیری





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦



شـاید این صفحه همان پنجرهء رویایی است
که من از شیشهء شفاف لغات
روی زیبای تو را می بینم!!

گاه تابیدن مهتاب حضور و نسیمی که معطر به تو و شادابی است
می خورد بر تن این پنجره ی رویایی

واژه ها می خوانند غزل مستی تو
شعر بیتابی من
و گل هر کلمه رنگ عشقی دارد!
که در اندیشه من
رنگ چشمان تو است!

ای صدایت پر از آرامش روح

باورت هست که من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟
و به یاد نامت همه شــب تا به سحر بیدارم؟؟؟





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦



به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
 
فاضل نظری





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦



کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
که چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !

راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم کتمان است !

کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟

رنج اندوه کدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟

نغمه زرد کدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟

کاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
که چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!

آه ای میکده ام !!!
گاه بیداری را
از من و بیخبری هیچ مخواه !
که من از مستی خود هشیارم !

کاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
کاش میدانستی!!!!
کاش





نویسنده : شیدا دشتوان ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦